فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
830
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
المَصْعُوق - [ صعق ] : كسى كه ناگهان بميرد ، كسى كه صاعقه بر او وارد شده باشد ، حيرت زده ، بيهوش . المَصَفّ - ج مَصَافّ [ صفّ ] : صف و رديف ، صف جنگ ، دستگاه حروف چينى چاپ ؛ « مَصَفُّ الكلامِ » : سياق عبارت و كلام . المِصْفَاة - ج مَصَافٍ [ صفو ] : صافى و پالانه . المُصْفَح - [ صفح ] : پهن ، برگردانيده شده و كج شده ، - مِنَ الرُّؤُس : سرى كه بر روى گردن فشار آورده باشد ، - مِن الوجُوه : چهرهء زيبا ، - من الأنوف : بينى صاف و متناسب ، - مِن الناس : مرد دو رو ، منافق ، - مِن الْقُلوب : دلى كه در آن ايمان و نفاق باشد . المُصَفَّح - [ صفح ] : پهن ، چيزى كه روكش شده باشد ؛ « انفٌ مُصَفَّحٌ » : بينى صاف و متناسب كه استخوان آن راست باشد . المُصَفَّحَة - ج مُصَفَّحَات [ صفح ] ( اع ) : ماشين جنگى بنام زره پوش ، شمشير . المُصَفِّحَة - ج مُصَفِّحَات [ صفح ] : شمشير . المُصَفَّر - [ صفر ] : مفع ، گرسنه . المَصْفُور - [ صفر ] : گرسنه ، كسى كه صفرا بر او غلبه كرده باشد . مِصْقَار - [ صفر ] : « أبو مِصْقار » ( ح ) : نوعي ماهى كه در زبان متداول به آن ( مِسْقار ) گويند . المِصْقَع - ج مَصَاقِع [ صقع ] : كسى كه صداى رسا دارد ، بليغ و خوش سخن ، سخنورى كه پياپى نطق كند ؛ « خطيبٌ مِصْقَعٌ » : سخنران بى وقفه . المِصْقَل - [ صقل ] من الخطباء : بليغ و خوش بيان . المِصْقَلَة - [ صقل ] : ابزار سائيدن و صيقل زدن . المَصْقُول - [ صقل ] : مفع ؛ « شيءُ مَصْقُول » : صيقلى شده و نرم گشته . المَصْكُوكات - [ صكّ ] : آنچه از پول زر و سيم كه ضرب شود و بهتر است گفته شود ( مَسْكوكات ) . مَصَلَ - - مَصْلًا اللبنَ : ماست را در پارچه اى ريخت تا آب آن را بگيرد ، - مالَه : دارائى خود را در چيزى كه برايش نفع ندارد صرف كرد ، - الجَرْحُ : كمى آب از روى زخم در آمد ، - مَصْلًا و مُصُولًا الجبنُ و نحوُه : پنير و مانند آن چكه كرد . المَصْل - مص ، - من اللَّبن و نحوه : آب ماست و مانند آن ، و در زمينهء پزشكى بر انواعى از داروهاى مايع كه براى تزريق در بدن از آن استفاده مىشود اطلاق مىگردد . المِصْلَى - ج مَصَالٍ [ صلي ] : مرادف ( المِصْلاة ) است . المُصَلَّى - [ صلو ] : محل نماز خواندن ، مصلَّى . المِصْلَاة - ج مَصَالٍ [ صلي ] : دامى كه جهت شكار كردن نصب مىشود ؛ « انّ للشّيطان فخاخاً و مَصَاليَ » : شيطان دامهاى بسيارى دارد . المِصْلَاد - [ صلد ] : « عودٌ مِصْلَادٌ » : چوب سفت و محكم . المُصَلَّب - [ صلب ] : « بعيرُ مُصَلَّبٌ » : شترى كه علامت صليب داشته باشد ؛ « شيءٌ مُصَلَّبٌ عليه » چيزى كه بر آن شكل صليب نقش بسته باشد ؛ « ثوبٌ مُصَلَّبٌ » : جامه اى كه بر آن نقش صليب باشد ؛ « سَنانٌ مُصَلَّبٌ » : تير سه شعبه ؛ « مُصَلَّبُ الطَّريق » : در زبان متداول به معناى سه راهى مىباشد . المِصَلَّة - [ صلّ ] : ظرفى كه در آن چيزى را صاف كنند . المُصْلِح [ صلح ] : فا ، كسى كه مردم را با هم صلح دهد ، آنكه مقررات و قوانين را تعديل و اصلاح كند . المَصْلَحَة - ج مَصَالِح [ صلح ] : آنچه كه باعث صلاح و مصلحت است ، كارهاى خير و سودمند كه شخص براى خود يا بستگانش انجام دهد ، سازمان و اداره مانند ( مَصْلَحَةُ الكَهْرباءِ ) : ادارهء برق . المَصْلُوب - [ صلب ] : آنكه بدار آويخته شده باشد ، چوبهء دار كه حضرت عيسى را بر آن دار زدند ، - عليه : كسى كه تب سخت بر او ادامه يابد . المَصْلِيّ - [ صلي ] من اللحوم : گوشت بريان شده ، پخته شده . المُصْمَت - [ صمت ] : مفع ، چيزى كه ميان تهى باشد ؛ « بابٌ مُصْمَتٌ » : درب بسته و ناجور ؛ « حائطٌ مُصْمَتٌ » : ديوار بى روزنه ؛ « فَرَسٌ مُصْمَتٌ » : اسب يك رنگ ؛ « اناءٌ مُصْمَتٌ » : ظرف شكسته و يا ترك برداشته ؛ « الْفٌ مُصْمَتٌ » : هزار تاى كامل . المُصَمَّت - [ صمت ] : مفع ، « الْفٌ مُصَمَّتٌ » : هزار تاى كامل . مَصْمَصَ - مَصَمَصةً [ مصمص ] الماءَ : آب را با نوك زبان در دهان چرخانيد . المُصَمْصِم - [ صمصم ] : بخيلى كه ثروت خود را خرج نكند - اين كلمه در زبان متداول معمول است . المُصَمِّم - [ صمّ ] : فا ، در كارها قاطع و تصميم گيرنده ؛ « السّيفُ المُصَمِّم » : شمشير در هم شكننده يا برنده . المَصْنَع - ج مَصَانِع : كارخانه ، جائى كه در آن آب باران جمع شود مانند حوض ؛ ( المَصَانِع « روستاها و قلعهها و كاخها . المَصْنَعَة - [ صنع ] : جائى كه براى پرورش زنبور عسل دور از خانهها آماده كنند ، دعوت بميهماني ؛ « كُنّا فى مصنعةٍ فلانٍ » : در ميهماني فلان شركت كرديم ، مرادف ( المَصْنُعَة ) است . المَصْنُعَة - ج مَصَانِع : جائى كه در آن آب باران جمع شود مانند حوض . المُصَنَّف - ج مُصَنَّفات [ صنف ] : كتاب تأليف شده . المُصَنِّف - [ صنف ] : مؤلف كتاب ، نويسنده كتاب . المَصْنُوع - [ صنع ] : صنعتى ، جعلى و تقليدى ، - ج مصنوعات : آنچه كه ساخته شده باشد . المُصَهَّب - [ صهب ] : گوشت نيم پز ، گوشتى كه با چربى آميخته شده باشد . المِصْوَب - : ملاقه و يا چمچه .